تبليغاتX
a cluster full of love for you
سه شنبه نوزدهم خرداد 1388
رفت

سر كلاس ادبيات معلم گفت :

 فعل رفتن رو صرف كن

گفتم : رفتم ...رفتي ...رفت

ساكت مي شوم ، مي خندم ،

 ولي خنده ام تلخ مي شود

معلم داد مي زند : خوب بعد ؟ ادامه بده

و من مي گويم : رفت ...رفت ...رفت

رفت و دلم شكست ...غم رو دلم نشست

رفت و شاديم مُرد ...

شور و نشاط رو از دلم برد

رفت ...رفت ...رفت

و من مي خندم و مي گويم :

خنده تلخ من از گريه غم انگيز تر است

كارم از گريه گذشته كه به آن مي خندم

نوشته شده توسط sahi sheytoooon در 12:17 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه دوازدهم دی 1387

دختران روستا

 

به شهر فکر می کنند      دختران شهری در آرزوی روستا می میرند

 

مردان کوچک

 

 به آسایش مردان بزرگ فکر می کنند         مردان بزرگ در آرامش مردان کوچک می میرند

 

پروردگارا

 

کدامین پل در کجای جهان شکسته     که هیچ کس به خانه اش نمیرسد

نوشته شده توسط sahi sheytoooon در 19:25 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه دوازدهم دی 1387
فاصله میان صعود تا سقوط فقط یک لغزش است ..

 .مرد پلیدی در استانه مرگ کنار دروازه دوزخ به فرشته ای برخورد.فرشته گفت:فقط کافی است در زندگی ات یک کار خوب انجام داده باشی و همان یاری ات میکند.خوب فکر کن

مرد به یاد اورد که یک بار هنگامی که در جنگلی راه میرفت عنکبوتی را سر راهش دید و راهش را کج کرد تا ان را له نکند.

فرشته لبخند زد و تار عنکبوت از اسمان فرود امد تا مرد بتواند از راه ان به بهشت صعود کند.گروهی از محکومان دیگر نیز از تار عنکبوت استفاده میکنند و شروع میکنند به بالا رفتن از ان.اما مرد از ترس پاره شدن تار به سوی ان ها برمیگردد و ان هارا هل میدهد.در همین لحظه تار پاره میشود و مرد بار دیگر به دوزخ باز میگردد.

صدای فرشته را میشنود که:افسوس.خودخواهی ات تنها کار نیکی را که انجام داده بودی به پلیدی تبدیل کرد.

نوشته شده توسط sahi sheytoooon در 19:24 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه دوازدهم دی 1387
مقصد

 

روی دیوار کوچه بغلی سایه ای افتاده بود

آشنا بود...منتظر...خسته و تنها

نزدیکتر شدم...

اما سایه ای در کار نبود

چشمم به زمین افتاد

باز همان بود

نزدیکتر شده بودم.

خسته تر از قبل و تنهاتر

انگار پی چیزی در کوچه سرگردان بود!

ولی نه...

بی هدف سراسر کوچه را می پیمود و من هم به دنبالش

انگار این سایه مقصدی نداشت!

دنبال هم بودیم...

آفتابی که نیمه اش در پشت دیوار کوچه ی بن بست پنهان بود یارش را برد.

باز من بودم و من ...

با تنهایی و خستگی هایم...هنوز هم منتظر

پی چیزی در کوچه ها سرگردان!

ولی هنوز هم بی هدف...!

نوشته شده توسط sahi sheytoooon در 19:22 | | لینک به این مطلب
شنبه شانزدهم آذر 1387

عشق و دیوانگی

برای دیوانگی عالم نمی خواهد
در دایره کوچک ذهنت
به شعاع تمام زندگی می توانی
دیوانه ای دوست داشتنی باشی

 

در زمانهای بسیار قدیم ، وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود
فضیلت ها و تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از همیشه
ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت:بیایید یک بازی بکنیم مثلا" قایم باشک..."
همه از این پیشنهاد شاد شدند دیوانگی فورا" فریاد زد: من چشم میگذارم
و از آنجایی که هیچ کس نمی خواست دنیال دیوانگی بگردد
همه قبول کردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد.
دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بستو شروع کرد به شمردن: یک... دو... سه...
همه رفتند تا جایی پنهان شوند.
لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد
خیانت داخل انبوهی از زباله ها پنهان شد
اصالت در میان ابرها مخفی شد
هوس به مرکز زمین رفت
دروغ گفت به زیر سنگ میروم ولی به ته دریا رفت
طمع در کیسه ای که خودش دوخته بود مخفی شد
و دیوانگی مشغول شمردن بود :79 ... 80... 81
همه پنهان شده بودند بجز عشق که مردد بود و نمی توانست
تصمیم بگیرد و جای تعجب هم نیست چون همه میدانیم پنهان کردن عشق مشکل است
در همین حال دیوانگی به پایان شمارش رسید 95...96...
هنگامی که دیوانگی به 100 رسید عشق پریدو در بین یک بوته گل رز پنهان شد
دیوانگی فریاد زد دارم میام .. دارم میام..............
اولین کسی که پیدا کرد تنبلی بود زیرا تنبلی تنبلیش آمده بود قایم شود
لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود.
دروغ در ته چاه و هوس در مرکز زمین یکی یکی همه را پیدا کرد.
بجز عشق
او از یافتن عشق نا امید شد . حسادت در گوشهایش زمزمه کرد
تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او پشت بوته گل رز است.
دیوانگی شاخه چنگک مانندی برداشت و با شدت هیجان ان را در بوته گل رز فرو کرد و دوباره و دوباره تا با صدای
ناله ای متوقف شد.

عشق از پشت بوته بیرون آمد
با دستهایش صورت خود را پوشانده بود
و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون میزد.
شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بود
او نمی توانست جایی را ببیند
او کور شده بود
دیوانگی گفت:من چه کردم چگونه میتوانم تو را درمان کنم
عشق گفت: تو نمی توانی مرا درمان کنی اما اگر می خواهی کاری کنی راهنمای من شو
و اینگونه شد از آن به بعد..........
عشق کور شد و دیوانگی همراه اوست

نوشته شده توسط sahi sheytoooon در 21:29 | | لینک به این مطلب